بیگلیبیگلی میگلیبیگلی
نویسنده: †_ἬᾋṂЗƉ_†
تاریخ: ۰۶/۰۴/۱۳۹۲
بازدید: 119 بازدید

d

دستم را که به دستگیره گرفتم، ناله‌ی مبهم‌اش بلند شد. پایم را روی پله گذاشته و به داخل خزیدم که نفسم بند آمد؛ با صدای خرد شدن چیزی، نگاهم به کف دوخته شد. سوسک‌های زنده و خشک شده، زیر پایم خش خش صدا می‌کردند و خودشان را به کف کفش‌هایم می‌مالیدند. بوی تحمل‌ناپذیر و بدی که از تخلیه نکردنِ چاهِ فاضلاب در فضا پیچیده بود، حالم را بد می‌کرد.

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: †_ἬᾋṂЗƉ_†
تاریخ: ۲۵/۰۲/۱۳۹۲
بازدید: 322 بازدید

Love-is-beautiful

مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود و همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد و درحالیکه که به او نزدیک میشد متوجه شد که او به طور مداوم خم شده و چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید : عصر به خیر رفیق ، چکار می کنی ؟ شخص پاسخ داد : اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل به جا مانده اند ،

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: †_ἬᾋṂЗƉ_†
تاریخ:
بازدید: 327 بازدید

love_hearting

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰گرم بود …

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: †_ἬᾋṂЗƉ_†
تاریخ: ۱۰/۱۲/۱۳۹۱
بازدید: 302 بازدید

12

گرگ و میش صبح بود که از خاب بیدار شدم…

داشتم شعری می خاندم.ایستاده بودم بالای تپه ای و بلند بلند این شعر را می خاندم. نمی دانم چه شد که ترسدم و بیدار شدم. شعر این بود:
آهسته که آسمان نفهمد/ امروز کنارم ایستادی
دستی به سر ِ دلم کشیدی/ حسی به تنم دوباره دادی
ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: پگاه
تاریخ: ۰۱/۰۸/۱۳۹۱
بازدید: 668 بازدید

 

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید ،

زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش ، با کاغذ و قلمی‌ در دست به طرف او رفت

و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.

بقیه متن در ادامه مطلب .